- chat
- person حسین
- schedule یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۳۱ ، 18:18
اما به خاطر خدا
حتی به سوی درهای بسته دوید...
و تمام درهای بسته برایش باز شد
اگر تمام درهای دنیا به رویت بسته بود
بدو
چون خدای تو و یوسف یکی ست ...
"؟ "


چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت
آزمون
سخت
زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم...
آب می خواهم سرابم می دهند / عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب / از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟؟؟؟؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند / بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست / از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد / یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام / تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم / خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل، نابسامانی بس است / کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم / عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم / هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست / بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست / چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم / طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام / راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن / من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که با من یار باش / من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم ... دگر گفتن بس است / گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش / دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود / قصه هایم را خریداری نبود !!!
وای ! رسم شهرتان بیداد بود / شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد / خون من . فرهاد. مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان / خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد / این همه لیلی .کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان / بی ستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام / بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود / قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود / تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه! / فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بروی زمین زل می زنم / گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیووانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


یادت هست مــــــــــــادر.... ؟
اسم قاشق را گذاشتی قطــــار,هواپیــما,کشــــتی...
تا یک لقمه بیشــــتر بخورم!!!
یادتـــــــ هستـــــــ ـــ ـــ....
شدی خلبــان,ملوان,لوکوموتیوران...
میگفتے بخور تا بـــزرگ شے خانم شیـــــره....
و من عادتــــ کردم...
که هرچیزے رابـدون اینکه دوست داشته باشم را قورت بدهم
حتــ ـــے بُغض هاے نــــترکــیده ام را...!
مى خواهى بروى ؟
بهانه مى خواهى ؟
بگذار من بهانه را دستت دهم ، برو و هرکس پرسید
بگو لجوج بود
همیشه سرسختانه عاشق بود!
بگو فریاد مى کرد
همه جا فریاد مى کرد
که فقط مرا مى خواهد!
بگو دروغ مى گفت
مى گفت هرگز ناراحتم نکردى!
بگو درگیر بود
همیشه درگیر افسون نگاهم بود!
بگو بی احساس بود
به همه فریادها ، توهین ها و اخمهایم
فقط لبخند میزد!
بگو او نخواست
نخواست کسى جز من در دلش خانه کند ... !

هر گاه صدای جدیدی سلام میکند
تپپش قلب می گیرم !
من دیگر کشش خداحافظی ندارم
مرا ببخش
که جواب سلامت را نمی دهم !


