ببین غمگین،
ببین دلتنگ دیدارم...
ببین
خوابم نمی آید،
بیدارم...
نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:
تورا بیش از همه کس دوست میدارم
ببین غمگین،
ببین دلتنگ دیدارم...
ببین
خوابم نمی آید،
بیدارم...
نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:
تورا بیش از همه کس دوست میدارم
وقــتــﮯ تـــمـــام בرבهـــاﮮ בنــــیـــا
روﮮ شــانـــﮧهـــاﮮ בפֿـــتـــَرانــﮧ ام کــوه مــﮯ شــود
و مــטּ بــﮧ پـــهــنـــآﮮ تمـــام کــــــوه پـــایــــﮧ هـــا
لـــبــפֿــنــב مـــﮯ زنــــم....
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ،
ﻫﻤﻪ ﺵ ﯾﮏ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺩﺍﺭﯼ،
ﻏﺼﻪ ﯼ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﻠﻮﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ...
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺵ، ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺳﺮﺍغت
ﻫﻤﻪ ﺵ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﺩﺍﺭﯼ ...
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ ...
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺵ ...
ﺩﻟﻬﺮﻩ ﯼ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺵ ...
ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﻧﮕﺸﺘﻦ ﺵ ..
ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﻣﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...
ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ..
ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺑﻪ ﺍﺻﻼ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ...
ﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ،ﮐﻪ "ﻋﺸﻖ ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ...
اصلا این ها را ول کن عشقم ...
تو فقط همیشه باااش ...
همیشه ...
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند!


عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!!
عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود
و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد
دوسـت دارم یـڪ شبــﮧ، هفتــاد سـال پیـــر شـوم
در ڪنــار خیـابــانی بـایستـــم . . .
تـــو مـرا بـی آنڪــﮧ بـشنــاسی ، از ازدحـام تــلخ خـیـــابـان عبــور دهــے . . .
هفتـــاد ســال پیـــر شـدن یــک شبـــﮧ
بـه حـس گـــــرمــی دسـتـ های تـــو
هنــگامـی کـه مرا عبــور میـدهـی بــی آنـڪـﮧ بـشنــاســی،
مــے ارزد . . .!
همسفر!
در این راه طولانی، که ما بیخبریم و چون باد میگذرد، بگذار خرده اختلافهایمان باهم، باقی بماند.
خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی.
مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوهی نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویامان یکی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.
عزیز من!
دو نفر که سخت و بیحساب عاشق هماند و عشق، آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند!
اگر چنین حالتی پیش بیاید باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد،
بگذار فرق داشته باشیم، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛
اما نخواهیم که بحث، مارا به نقطهی مطلقاً واحدی برساند.
بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.
بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم؛
اما سرانجام نخواهیم غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است، تفاهم بهتر از تسلیم شدن است.
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من!
دونیمه، زمانی به راستی یکی میشوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» میسازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند،
نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازهای را پیش نکشند؛
پس بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان، رفتارمان، حرفزدنمان و سلیقهمان، کاملاً یکی نشود
و فرصت بدهیم که خرده اختلافها و حتی اختلافهای اساسیمان، باقی بماند
و هرگز، اختلاف نظر را وسیلهی تهاجم قرار ندهیم…
عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

وقــتــﮯ تـــمـــام בرבهـــاﮮ בنــــیـــا
روﮮ شــانـــﮧهـــاﮮ בפֿـــتـــَرانــﮧ ام کــوه مــﮯ شــود
و مــטּ بــﮧ پـــهــنـــآﮮ تمـــام کــــــوه پـــایــــﮧ هـــا
لـــبــפֿــنــב مـــﮯ زنــــم....
هر بار برگشتی به من، یه زخم تازهتر زدی
هر بار برگشتی ولی برای رفتن اومدی
این قدر تکرارم نکن، نذار برات عادت بشم
اگه نمیمونی نیا، نذار آلودهت بشم
اگه نمیمونی نیا، عاشقتر از اینم نکن
درگیر موندن نیستی، درگیر موندنم نکن
باید منو به تلخی نبودنت عادت بدی
شاید فراموشت کنم، باید بهم فرصت بدی
شعله نکش سوسو نزن، بذار خاموشت کنم
این دردو تازهتر نکن، شاید فراموشت کنم
این قدر تکرارم نکن، نذار برات عادت بشم
اگه نمیمونی نیا، نذار آلودهت بشم
اگه نمیمونی نیا، عاشقتر از اینم نکن
درگیر موندن نیستی، درگیر موندنم نکن
آرش محرابی
