آدمها میتوانند
حرفهایِ خوب بزنند
ولی آدمِ خوبی نباشند...!
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ
ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ
ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ کلمه ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ:
“ببخشید”💔
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻋﻤﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ:
“ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ”
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ی “ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ” ﻏﺮﻭﺭ
له ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ!!؟؟
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ
ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ:
” ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ” ؟؟
یه روز که داشت میرفت کافه دیدم کتاب کمیته الهی دستشه
فردا شبش که رفت یه کتاب دیگه دستش بود
پس فردا اومدم یکمی از وسطای کتاب کمیته الهی رو خوندم
رفتم پیش تیمور بهش گفتم تیمور
کمیته الهی رو خوندی؟
گفت اره!
گفتم من متوجه نشدم اون قسمتش چیشد...
منظورش از این حرف چی بود!!
بدون اینکه بپرسه
کدوم فصل!
کدوم صفحه!
قبلش چی بود!
بعدش چی بود!
همرو برام توضیح داد..
یه ذره گند احلاق بود
نمیشد باهاش اخت شد و ندار شد
سر همین بعد چند وقت کلا بیخیالش شدم
این اخرا هم که انقلاب بود افسرده شده بود
ولی یه خصلتی که داشت این بود که صفحه اول کتاب و که میخوند
انگاری میرفت تو کما، تو خلصه ، توی دنیا دیگه
مشتری میرفت تو مغازه میومد متوجه نمیشد
یه بار داشت تو مغازه کتاب میخوند
با یه لیوان چایی رفت تو
صداش کردم
تیموووور
دیدم جواب نمیده
برای باردوم صداش کردم..تیموووووررررر
دیدم بازم جواب نمیده
لیوان چایی رو بردم بالا و محکم کوبیدم رو میز
دیدم سرشو بالا نیورد
لیوان چایی رو پرت کردم بالا
افتاد زمین خورد خاکشیر شد
این حتی پلک هم از رو کتاب برنداشت
حتی جا نخورد ببینه چیشده
اخرشم سر همین داستان که کتاب هیپنوتیزمش میکرد
بچه های پاسداران اومدن اذیتش کنن
ویترین جلو مغازشو اتیش زدند
تا به خودش اومده بود
دود اتیش تو مغازه خفش کرده بود
مثل اینکه شما بچه های پاسداران کلا تو کار خفه کردنن
اون هاشمی رفسنجای بدبخت رو هم تو استخر شماها خفش کردید ![]()
به کتاب فروشی قدیمی بوده تو محله پاسداران
که یه مرد ۶۰ یا ۷۰ ساله صاحب این کتاب فروشی بوده
کل زندگیشم تو همین کتاب فروشی خلاصه میشده
یعنی خونه دیگه ایی نداشته
همونجا زندگی میکرده
میخوابیده میخورده کاسبی میکرده
با رفیقاش معاشرت میکرده
قبلا فامیلیشو یادم بود الان یادم نیست
اسمش تیمور بود
آمارشووو از چندتا کتاب فروشی های قدیمی انقلاب گرفتم
بعضی های اسمشو شنفته بوندند
سه نفرم بود که تو یکی از طبقه بالای یکی از پاساژ های انقلاب تو کار کتاب های دست دوم فروشی بود که کامل این تیمور و میشناخت
میگفت وقتی جوون بوده تو یه راستا باهم مغازه کتاب فروشی داشتن
این دسته دوم فروش میگفت اون موقع هم که جوون بود همینطوری بود
میگفت نمیدونم چرا از انقلاب رفت جای دیگه کتاب فروشی زد
ولی
میگفت صبحونه یه چایی تلخ پر رررررنگ
قیر قیر
میریخت
با پینر و گردو مینشست حسابی صبحانه میخورد
میگفت تا خود ۸ شب که کار میکرد
دیگه هیچی نمیخورد
شامم میزد بیرون پیاده میرفت سمت چهارراه
یه کافه بود اونجا میشیت یه کیکی قهوه ایی چیزی میخورد و برمیگشت
میگفت دوست نداشت کسی باهاش بره کافه
اخه هر سری یه کتابی میبورد کافه با خودش و تمومش میکرد
چوپ اگه باهاش میرفتی دیگه نمیتونست
کتاب بخونه
باید پای اراجیف تو میشست و سر تکون میداد
سر همین بعد بستن مغازه
شمری میشد که کسی باهاش نره بیرون
کسی باهاش کاری نداشته باشه
دسته دو فروش میگفت نهاااایتا یه کتابو
دو سه روز میبرد کافه
پیش خودم گفتم کتابو برمیداره میبره اونجا فقط عکساشو نگاه میکنه دیگه نهایتش روزنامه وار میخونه
ادامه دارد.. قسمت 2 فردا شب

"نحن قوم اذا أحببنا شخص
بادلناه الموسيقى و احزاننا!"
ما مردمی هستیم که اگر کسی را دوست بداریم،
با او موسیقی موردعلاقه و غمهایمان را به اشتراک میگذاریم
کاش اینقدر ادراک و شعور داشتهباشیم که وقتی کسی کاری به کارمان ندارد، کاری به کارش نداشتهباشیم.
کاش بخل و حسادت و بدخواهی وجودمان را مهار کنیم، یا لااقل وقتی کسی در دوستی و معاشرت، به ما اعتماد کرده و ما را انسانِ دلسوز و لایقی دانسته، بدخواهش نباشیم...
نمیدانید چه رنج عظیمیست به خودت بیایی و ببینی تمام مدتی که سرت به کار خودت بوده، دقیقا همان آدمهایی برای تو بد خواستهاند که روی معرفت و شعورشان، حساب میکردی...

برعکس راس و ریچل، رابطهی مانیکا و چندلر به بالغانهترین شکل ممکن بود
بحث الکی نداشتن
بعد هر بحث و دعوا بهجای ول کردن، با همدیگه حلش میکردن
دوتاشون بُعدهای عجیبی از همو دیدن، ولی بازم کنار هم موندن
خیلیام بامزه بودن؛
اما نمیدونم چرا رابطهی راس و ریچل اینقد محبوبه بین همه.
نه ازدواج کردن اونقدر خاصه
و نه جدا شدن اونقدر فاجعه و بحران
ما عادت كرديم با خاص كردن رويدادها
عدم وجود و نبودشون را تبديل به فاجعه كنيم.
واسه همينه كه در كشورهاى عقب افتاده
٣٠ سالگى سن خاصيه چون فكر ميكنن بعدش قراره چى بشه!
حالا قبلش چى بوده كه بعدش چى باشه
٢٩ سالگيمون خيلى خاص بود حالا
كه ٣١ سالگيمون بخواد فاجعه باشه!
اصلا فراتر از اون از صفر تا ٣٠ سالگيمون چه گلى به سرمون زديم كه حالا از ٣٠ تا ۶۰ نمیتونیم بزنيم.
اما ما هنر و تخصص اصليمون خود زنيه
يعنى عاشق اين هستیم كه شرايط عادى رو بحرانى كنيم
و بعدش براش دنبال راه حل بگرديم
الآن كسانى كه طلاق گرفتن مردن
يا كسانى كه ازدواج نكردن خيلى درمانده هستن!
يا كسانى كه بچه دار نشدن خيلى بدبخت هستن؟!
چى تو سر ماست انصافاً؟!
لطفاً
ياد بگيريم كه ازدواج و مدرک تحصيلى و بچه و...
معيار ارزش گذارى ما نيست
و اينها فقط انتخابها و تصميماتیه كه ما در طول زندگى ممكنه بگيريم يا نگيريم.
پس هر موضوعى را اونقدر خاص نكنيم
كه جهت مقابلش تبديل به فاجعه بشه.
از یه سنی به بعد دیگه دیره برای رفتن توی رابطه
از یه سنی به بعد دیگه دیره برای پیدا کردن دوست صمیمی
از یه سنی به بعد دیگه دیره برای عاشقی
از یه سنی به بعد دیگه دیره برای شکل دادن صمیمیت
از یه سنی به بعد دیگه دیره برای این چیزا
از یه سنی به بعد باید باور کنی تنها موندی
درست ترین تعریف عشق همینه:
آدم فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی خوب میکنه...
و فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی بد میکنه....
به قول شاعر ک میگه :
از عجایب عشق همین است تنها همانی
آرامت میکند که دلت را آتش زده.
هم درد است و هم درمان
یه چیزی هست به اسم قدرت دوست داشتن آدما، وقتی که اعتماد و ذوق وجود من کشتی و جنازشون رو سوزوندی؛خاکسترشون و ریختی جلوی باد. من دیگه هیچوقت نمیتونم دوباره اون حسها رو داشته باشم.
من کامل نیستم و ادعای کامل بودن هم نمیکنم. دلواپسیهای خودم رو دارم، حسودی میکنم، درمورد همهچی وسواس فکری دارم، نمیتونم به کسی اعتماد کنم، و یه روزایی پیش خودم فکر میکنم که به اندازهی کافی خوب و کامل نیستم. این منم. از اینکه بخوام بهش اعتراف کنم ترسی ندارم، ولی میدونی جریان چیه؟
تو خیلی چیزا فوقالعادهم.
یه قلب بزرگ دارم که زخمهای زیادی داره، روحی دارم که تا پای مرگ رفته و برگشته.
هر روز قرار نیست که بهترین باشم، یه روزایی هم گند میزنم و اشتباه میکنم، اما ازشون درس میگیرم.
میخوام پیشرفت کنم و به بهترین حالت خودم برسم. من پروژهای هستم که هنوزم باید روش کار بشه و درحال توسعهست و یه روزی از همین روزا یه نفر رو برای اینکه من رو از خودش بدونه سربلند میکنم ♥️