نـه بــرای اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم …
میخواهـم پا جـــای پاهــایــت بگـــذارم …
میخواهـم رد پــایــت را هــیچ خــیابــانی در آغوش نکشـَـد …!!!
تــو تمـامـا” برای منی
نـه بــرای اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم …
میخواهـم پا جـــای پاهــایــت بگـــذارم …
میخواهـم رد پــایــت را هــیچ خــیابــانی در آغوش نکشـَـد …!!!
تــو تمـامـا” برای منی
دیده و دل را که مُدام
دل تو را میطلبد،
دیده تو را میجوید …
حال من یعنی همین!
بی تو بودن، درد دارد!
می زند من را زمین
می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!
یک شــب ِآروم میخــــواد … بــا آهنگــــی رومــــــانتیک…
چنــــد تا شمــــــع … و یک عالمــــــه تــــو…
که بــه دنیــــا بگـــــــم … خــــداحـــــافـــــــظ …
دنیــای مــن کســــی ست…
که در آغـــــوشش جــان میدهــــم…
یعنـــی « تــــــــــ♥ــــــو »

خوشبختی داشتن کسی ست...
که بیشترازخود ، تو را بخواهد...
و بیشتر از تو...هیچ نخواهد..

بعضی وقتــــــــا مجبوری تو فضــــــــای بغضت بخنــــــــدی
فقط نـــگاه بود ، روبرو .. چشم در چشم ، به همین خلوص
به همــین کیــفیــت .. به همیـــن ســــادگی...
گفت:حتی از من؟
گفتم:خدایا چقدر دوری
گفت:تو یا من؟
گفتم:خدایا تنهاترینم
گفت:پس من؟
گفتم:خدایا کمک خواستم
گفت:غیر ازمن؟
گفتم:خدایادوستت دارم
گفت:بیش ازمن؟
گفتم:خدایا اینقدر نگو من
گفت:من تو ام تو من.
شاعر گفت:
"خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود
نداری، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری".
شاعر راست می گفت.
آنقدر دلت از دست ما آدمها گرفته که اگر چون خود داشتی آنقدر در خلوت
تنهایی با او گریه می کردی، که دنیا در زیر بغض های نترکیده
ات غرق می شد...
راه دوری نرو
غیر از خودت کسی تقصیری نداشت
او فقط به تو کمی امید داد
تو در مقابل
همه چیزت را
راه دوری نرو
غیر از خودت کسی تقصیری نداشت
او فقط به تو کمی امید داد
تو در مقابل
همه چیزت را
سوز سردی موهای دستم را بلند کرده
می لرزم و خود را تنگ در آغوش می گیرم
گوش به حرف های دلی می دهم که هیچ گوشی بدهکارش نیست
این روزها خیلی کلافه شده
خیلی بی تابی می کند
می خواهد که گاهی تنها باشد، از غصه ها شاکی است
دیگر از دست این مهمان همیشگی به ستوه آمده است
بعضی ها عجیب خوبند
یادشان که می افتی روحت جانی دوباره میگیرد.
یادشان که می افتی بی اراده لبخند به لبانت مینشیند
بعضی ها را کم میبینی و حتی اگر نبینی باز با تو هستند
بعضی ها عجیب می آیند و عجیب تر انکه دیگر نمیروند حتی وقتی که از کنارت رفته اند
میمانند؛
لبخندشان…
تصویرشان…
صدایشان…
حرفهایشان…
همه را پیشت امانت میگذارند
و تو میمانی و یاد و آرزوی دیدار دوباره آنها.
بعضی ها عجیب خوبند…

برای کفشی که همیشه پایت را می زند
فرقی نمی کند تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه.
هر مسیری را با او هم قدم شوی
باز هم دست آخر به تاول های پایت می رسی
آدم ها هم به کفش ها بی شباهت نیستند
کفشی که همیشه پایت را می زند
آدمی که همیشه آزارت می دهد
هیچ وقت نخواهد فهمید
تو چه دردی را تحمل کردی
تا با او همقدم باشی…
آزاردهنده بود.
گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس ،
کسی را از دست نمی دهد؛
زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست
این تجربه واقعی آزادی است :
داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی !
از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم ،
آزاردهنده بود.
گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس ،
کسی را از دست نمی دهد؛
زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست
این تجربه واقعی آزادی است :
داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی !
ڪه تنها از نگاه تو پيداست
با لالايی مهربان خود
آرام ڪن تا وجود داشتن و بودن را
به زيبايی احساس ڪنم
مردمی که هرروز میبینى
و با آنها مراوده میکنی
همه انسان هستند بـا خصوصیات یک انسان ،
با نقابهایی متفاوت ،
اما همگى جایزالخطا …!!
از دست دادن چیزی،
ما را افسرده می کند،
از داشتن همان چیز
احساس خوشبختی نمی کنیم…
و این ذات آدمیزاد است…!
نه اعصاب راخوشبخت کسی نیست که مشکلی نداره
“خوشبخت ” کسی است که با “مشکلات” مشکلی نداره
باید حوصله داشت، تحمل کرد تا موفق شد.
نه اعصاب راخوشبخت کسی نیست که مشکلی نداره
“خوشبخت ” کسی است که با “مشکلات” مشکلی نداره
باید حوصله داشت، تحمل کرد تا موفق شد.
نه اعصاب راخوشبخت کسی نیست که مشکلی نداره
“خوشبخت ” کسی است که با “مشکلات” مشکلی نداره
باید حوصله داشت، تحمل کرد تا موفق شد.
نه اعصاب راخوشبخت کسی نیست که مشکلی نداره
“خوشبخت ” کسی است که با “مشکلات” مشکلی نداره
باید حوصله داشت، تحمل کرد تا موفق شد.
باید شهامت ترک ساحلِ
آرام خود را داشته باشیم
این جهان
جهان “تغییر” است نه “تقدیر”!
یک روز یک ساعت یک دقیقه
هرگز باز نمیگردد
پس لطفا از جنگ بپرهیز
از خشم دوری کن
عاشقانه حرف بزن
در این باران
می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
در دلگیری از رویای بیاثر
چای سرد روی آتش
سرد مثل دستان پینهی بی بی خیره به در
شب با خیال فردا آمدن
نیامدنهای تکراری بی پسر
روزهای دلتنگ از فردا
شانههای تکان خورده از اشکهای بیثمر
روز آمد و نیامد پسر
بیبی جان سپرد با چشمان باز به در
