فقط یک عکس نیستند ….
لب به سخن می گشایند …
گاهی می شود
در دریای یک عکس غرق شد …
یا در غروب پاییزش گریه کرد ….
در مه جاده جنگلش گم شد….
و یا با حس خوبش زندگی ….
سید حسین دریانی
فقط یک عکس نیستند ….
لب به سخن می گشایند …
گاهی می شود
در دریای یک عکس غرق شد …
یا در غروب پاییزش گریه کرد ….
در مه جاده جنگلش گم شد….
و یا با حس خوبش زندگی ….
سید حسین دریانی
قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید… باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هر چه بیشتر و بیشتر لذت ببرد… مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد… اما (افسوس) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت… در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد…
بنجامین فرانکلین میگوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود…
این است حکایت دنیای ما
زندگی می آموزد که شتاب نکن.
زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی به آنها برسی وقتی
دریافتشان می کنی می بینی آنقدر هم که فکر می کرده ای مهم نبوده
شاید هم اصلا مهم نبوده شاید موجب اندوهت نیز شده است.
زندگی می آموزد از دست دادن آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.
زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند
بعدا که می گذری و تو در آن لحظه
بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.
زندگی زیباست!
نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم،
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب!
لحظه ها میگذرند
گرم باشیم پر از فکر و امید…
عشق باشیم و سراسر خورشید…
به بیهودگی زندگی نخواهم کرد
اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم
یا دردی را تسکین بخشم
یا انسانی تنها را یاری کنم
که دیگر بار بسوی شادی باز گردد
به عبث زندگی نخواهم کرد
امیلی الیزابت دیکنسون
دستاَش را بگیر
نیفتند برگهاش
شاید این درخت
بهار میخواهد دلاَش!
شبیه تو استْ بهار
که وقتی میآید
دیکتاتورها هم لبخند میزنند!
های بانو
شوخی نکن
چشم خسته ، بسته می شود
قلب خسته
می ایستد
بهار یعنی
از پشتِ پنجره صدای گنجشک بیاید
صدای گلفروشهای دورهگرد
صدای موسیقی، رقص، آواز…
بهار یعنی
همهی اینها بیایند وُ
تو نیایی!
نمی توانستم
مرگ را با همه ی عظمتش بشناسم
حالا
بزرگ شده ام
آنقدر که قادرم
زندگی را با همه ی حقارتش
به شوخی بگیرم.
نمی توانستم
مرگ را با همه ی عظمتش بشناسم
حالا
بزرگ شده ام
آنقدر که قادرم
زندگی را با همه ی حقارتش
به شوخی بگیرم.
در تلاطم ِ جزر و مد نمی افتاد .
و اگر خورشید
اندام ِ زنانه اش را عریان نمی کرد
کدامین آفتابگردان
سوی ِ چشمش را
بر کشیدگی ِ خط ِ چشم ِ آفتاب کش می داد !
و حتی وقتی برای ِ انسانها
کلمه ی ِ “زندگی “
با حروف “زن ” آغاز می شود
دیگر این ملامت ِ ما چیست
که چرا آدم
از دست ِ حوا سیب خورد !
با عشق نوازشش کن
دعوتش کن به یک رقص
بگذار با قدمهایی که به سویِ تو میآید
از خودش دور شود .
شاید نمیدانی
آغوش یک مرد
گاهی
دنیایِ زنی را خراب میکند !
گاهی ، آباد
… دستش را بگیر
نوازشش کن
دعوتش کن به یک رقص
حواست باشد
دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمیکند
” به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد ، باید گفت خدا قوت “
هیچ اندیشه ای زشت نیست ؛
اندیشه ای که اجبار شود زشت می شود
هیچ فردی زشت نیست ؛
فردی که زیبا نیندیشد زشت می شود
انسان ها همه با محبت اند ؛
انسانی که اراده اش را تحمیل می کند ، ظالم است
انسان ها همه عاشقند ؛
انسانی که نیاموخته عشق بورزد ، بیتفاوت است
انسان ها همه شادند ؛
انسانی که نیاموخته شادی را لمس کند ، افسرده و غمگین است
“” از امروز زیبا ببینیم “”
هر چقدر هم که گذشتهتان آلوده بوده باشد،
آیندهتان هنوز حتی یک لکه هم ندارد.
زندگی هر روزتان را با تکه شکسته های دیروزتان شروع نکنید.!!!
به عقب نگاه نکنید مگر اینکه چشماندازی زیبا باشد.
هر روز یک شروع تازه است.
هر صبح که از خواب بیدار میشویم،
اولین روز از باقی عمرمان است.
یکی از بهترین راهها برای گذشتن از
مشکلات گذشته این است….
که همه توجه و تمرکزتان را روی کاری جمع کنید
که از خودتان در آینده برایش متشکر خواهید بود!!!
کاش …
کاش این کاش ها نبود
دیروز بود ، باز از آسمان دلم باران بارید بی آنکه تو ببینی
زندگی زیباست بی من ؟
می توانستی یه رنگ بودن را تا آخر قصه ادامه دار کنی
ولی …
ولی این نخواستن های تو بود و بس …
چیزهای تازه ای یاد گرفتم
دیگر نوشته هایم را در دفترچه خاطرات تنهاییم نمی نویسم
یه دل شکسته بهم گفت تو قلبت بنویس تا همیشه بتونی بخونیشون
در عین سادگی چقدر زیبا بود حرفش
اما هیچ زیبایی به بودن تو در کنارم نمی رسید …
چقدر نا به هنگام پر کشیدی …
کاش …
کاش این کاش ها نبود
دیروز بود ، باز از آسمان دلم باران بارید بی آنکه تو ببینی
زندگی زیباست بی من ؟
می توانستی یه رنگ بودن را تا آخر قصه ادامه دار کنی
ولی …
ولی این نخواستن های تو بود و بس …
چیزهای تازه ای یاد گرفتم
دیگر نوشته هایم را در دفترچه خاطرات تنهاییم نمی نویسم
یه دل شکسته بهم گفت تو قلبت بنویس تا همیشه بتونی بخونیشون
در عین سادگی چقدر زیبا بود حرفش
اما هیچ زیبایی به بودن تو در کنارم نمی رسید …
چقدر نا به هنگام پر کشیدی …
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم