یه روز که داشت میرفت کافه دیدم کتاب کمیته الهی دستشه
فردا شبش که رفت یه کتاب دیگه دستش بود
پس فردا اومدم یکمی از وسطای کتاب کمیته الهی رو خوندم
رفتم پیش تیمور بهش گفتم تیمور
کمیته الهی رو خوندی؟
گفت اره!
گفتم من متوجه نشدم اون قسمتش چیشد...
منظورش از این حرف چی بود!!
بدون اینکه بپرسه
کدوم فصل!
کدوم صفحه!
قبلش چی بود!
بعدش چی بود!
همرو برام توضیح داد..
یه ذره گند احلاق بود
نمیشد باهاش اخت شد و ندار شد
سر همین بعد چند وقت کلا بیخیالش شدم
این اخرا هم که انقلاب بود افسرده شده بود
ولی یه خصلتی که داشت این بود که صفحه اول کتاب و که میخوند
انگاری میرفت تو کما، تو خلصه ، توی دنیا دیگه
مشتری میرفت تو مغازه میومد متوجه نمیشد

یه بار داشت تو مغازه کتاب میخوند
با یه لیوان چایی رفت تو
صداش کردم
تیموووور
دیدم جواب نمیده

برای باردوم صداش کردم..تیموووووررررر

دیدم بازم جواب نمیده
لیوان چایی رو بردم بالا و محکم کوبیدم رو میز
دیدم سرشو بالا نیورد
لیوان چایی رو پرت کردم بالا
افتاد زمین خورد خاکشیر شد
این حتی پلک هم از رو کتاب برنداشت
حتی جا نخورد ببینه چیشده
اخرشم سر همین داستان که کتاب هیپنوتیزمش میکرد
بچه های پاسداران اومدن اذیتش کنن
ویترین جلو مغازشو اتیش زدند
تا به خودش اومده بود
دود اتیش تو مغازه خفش کرده بود

مثل اینکه شما بچه های پاسداران کلا تو کار خفه کردنن
اون هاشمی رفسنجای بدبخت رو هم تو استخر شماها خفش کردید