به کتاب فروشی قدیمی بوده تو محله پاسداران
که یه مرد ۶۰ یا ۷۰ ساله صاحب این کتاب فروشی بوده
کل زندگیشم تو همین کتاب فروشی خلاصه میشده
یعنی خونه دیگه ایی نداشته
همونجا زندگی میکرده
میخوابیده میخورده کاسبی میکرده
با رفیقاش معاشرت میکرده
قبلا فامیلیشو یادم بود الان یادم نیست
اسمش تیمور بود
آمارشووو از چندتا کتاب فروشی های قدیمی انقلاب گرفتم
بعضی های اسمشو شنفته بوندند
سه نفرم بود که تو یکی از طبقه بالای یکی از پاساژ های انقلاب تو کار کتاب های دست دوم فروشی بود که کامل این تیمور و میشناخت
میگفت وقتی جوون بوده تو یه راستا باهم مغازه کتاب فروشی داشتن
این دسته دوم فروش میگفت اون موقع هم که جوون بود همینطوری بود
میگفت نمیدونم چرا از انقلاب رفت جای دیگه کتاب فروشی زد
ولی
میگفت صبحونه یه چایی تلخ پر رررررنگ
قیر قیر
میریخت
با پینر و گردو مینشست حسابی صبحانه میخورد
میگفت تا خود ۸ شب که کار میکرد
دیگه هیچی نمیخورد
شامم میزد بیرون پیاده میرفت سمت چهارراه
یه کافه بود اونجا میشیت یه کیکی قهوه ایی چیزی میخورد و برمیگشت
میگفت دوست نداشت کسی باهاش بره کافه
اخه هر سری یه کتابی میبورد کافه با خودش و تمومش میکرد
چوپ اگه باهاش میرفتی دیگه نمیتونست
کتاب بخونه
باید پای اراجیف تو میشست و سر تکون میداد
سر همین بعد بستن مغازه
شمری میشد که کسی باهاش نره بیرون
کسی باهاش کاری نداشته باشه
دسته دو فروش میگفت نهاااایتا یه کتابو
دو سه روز میبرد کافه
پیش خودم گفتم کتابو برمیداره میبره اونجا فقط عکساشو نگاه میکنه دیگه نهایتش روزنامه وار میخونه
ادامه دارد.. قسمت 2 فردا شب